تبليغاتX
قاب عكس


قاب عكس

قاب عكس كوچيكت كنج اتاق جاي خاليتو به يادم مي ياره جلوی گریمو هر وقت میگیرم غصه هی سربه سردل میزاره


اتاق جارو نکرده

چمدون بوي سفر

کفشاي خسته ام دم در

توي قاباي قديمي آدماي دربدر

آينه ي قدي تو غبار

عکس شمعدون تو غبار آينه

 

شاخه ي مجنون که شکسته توي حوض

لونه هاي کفترا پريشونن توي باد

باد پاييز که از اون دورا مي ياد

با خودش ياد جووني رو مياره

تو آينه ها جا ميذاره

آينه قدي تو غبار

وايسادم تو آينه ميون باد

باد پاييز که از اون دورا مياد

منو از تو آينه بيرون مي بره

به سفر، به جاده ها، روي دريا، توي صحرا

ميون درياي شن

دربدر ميون فلس ماهيا

سر پيچ ساقه ي اقاقيا…


سفر دراز عمر

سفر کوتاه عشق

ميون حياي تاريخي من

سرمو از آينه بيرون مي کنم

مي مونم، مي مونم با نفس موندنيم

غبار… از آينه ميره

چمدون بوي سفر

کفشاي خسته ام دم در…

توي قاباي قديمي

آدماي… دربدر

آدماي… در… بدر


نصرت فرزانه

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط مريم |

 

 

باز دوباره تنهايي وشب و سكوتت

باز دوباره ياد تو و غم نبودت

باز دوباره بهت ميگم تنهام گذاشتي

رفتي و اين بغض و توي صدام گذاشتي

مي خوام بهت بگم پيشم بمون اما نمي شه

مي خوام بهت بگم نرو نرو مگه چي مي شه

بعد تو پرسه مي زنم شباي سرد و خسته رو

تو رفتي و من واميستم پشت سرت گفتم نرو


 

مي خوام تموم كنم اين قصه تلخ با تو

مي دوني چه قدره فاصله قلبم تا تو

من و تو باز هر دو شديم دچار درد

نگاه سرد به رنگ پاييز زرد

اگه بهت گفتم برو چونكه بريدم

ذره ذره آب شدم به آخر رسيدم

 

 

چند تا سوال عين خوره روحمو مي خوره

بعد من كي مياد دلم از دلهره پره

داد زدم رو به آسمون كه بي جواب بود

فهميدم كه ديگه كمك خواستن نداره سود

 

چشامو مي بندم ولي چيزي نيست به يادم

به يادم مي يارم چه ساده دادي به بادم

ببين چه شادم وقتي گفتي تا تهش باهاتم

فقط اومدي دچارم كني به درد و ماتم

 

وقتي يادم مياد اشك و التماس چشمات

ديوانه وار ميگريم واسه دوري نگات

برات مي ساختم از جهنم زشتم بهشت

دستات تو دستام بود بي خيال سرنوشت

به ياد اون روزايي كه بوديم خوش و خرم

كه تو رو با خودم تا اوج ابرا مي بردم

 

حتي نشد با سنگ صبوري درد تو ربود

چرا كه قلبم اسير بند تو بود

پس خاطراتو نبر برام بزار يادگاري

بهونه اشكام باشه تو شباي بي قراري

 

دل بكن از من و عشقم

بزار دستامون جدا شن

سهم من شباي تاريك

سهم تو فردايي روشن

 

مجبورم نكن بگم كه به تو هيچ حسي ندارم

آخه اين دروغ اما ديگه چاره اي ندارم

تو بدون تا آخر عمر از دلم نميري هرگز

نمي خواد كه سخت بگيري خيلي ساده خدا حافظ



نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط مريم |

 

شعری برای تو

این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

بگذار سایه من سرگردان

از سایه تو دور و جدا باشد
 
روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما نه غیر خدا باشد

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

میسایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید

بر طعنه های بیهده ‚ من بودم

گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم

چشمان بیگناه تو چون لغزد

بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را

بینی شکفته در دل هر آواز

اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بیقدرتر ز خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریا کاری

در آسمان تیره نمی بینم

نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شد لبریز

چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم

از چهر پک حضرت مریم ها
 
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من

دردا ‚ فضای تیره زندانست

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که این جدال نه آسانست

شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم

دیریست کاشیانه شیطانست

روزی رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر این ترانه درد آلود

جویی مرا درون سخنهایم

گویی به خود که مادر من او بود

 

فروغ فرخزاد


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط مريم |

 

 

 

دامن شب در نگاهم پر ستاره

دور شد از آسمانم ماه پاره

ابرهاي چشم من خاکستري رنگ

مي رسد از هر کجا بانگ شباهنگ

روزگارم بي نشانه ، پرسه هايم بي بهانه

عطر او پيچيده در اين آشيانه

دست هايم آسماني ، از تو مي گيرم نشاني

اي همه آرامش من ، اي حضور جاوداني

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط مريم |

 

                                

 

 

دنبالتم پشت هزار تا قاب عکس

                             

                                              خودم تو آینه گم شدم میون این همه قفس

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط مريم |

 

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم

این تسلیم دردآلود

من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم


در خیابانهای سرد شب
جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست


من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد


آه می بینی
که چگونه پوست من می درد از هم
که چگونه خون
رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
می کند آغاز ؟
من تو هستم ‚ تو
و کسی که دوست می دارد
و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد
با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آبها را میکشد در خویش
تا تمام دشتها را بارور سازد


گوش کن
به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین
بر سعادتهای معصومانه هستی


من پشیمان نیستم
با من ای محجوب من از یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و بیاد آور مرا در بوسه اندهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت

"فروغ فرخزاد"

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط مريم |

 

 

lhhhhhhhhhh

 

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست

تا مرگ خویشتن را
من
نیز

از خود نهان کنم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط مريم |

 


 

گر حال تو همچون من آشفته خراب است

گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است

وای بر حال هر دو ما

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط مريم |

 

                                     

   

بيا تا گل بر افشانيم ومي در ساغر اندازيم                     فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد                   من و ساقي بدو تازيم و بنيادش بر اندازيم

شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم                     نسيم عطر گردان را شكر در مجمر اندازيم

                       چو در دست است روي خوش بزن مطرب سرودي خوش 

                           كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم

 

صبا خاك وجود ما بدان عالي جناب انداز                    بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم

 

               

يكي از عقل مي لافد يكي طامات مي بافد                     بيا كه اين داوري ها را به پيش داور اندازيم

 

بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه                   كه از پاي خمت يكسر به حوض كوثر اندازيم

 

سخن داني و خوش خواني نمي ورزند در شيراز           بيا حافظ كه تا خود را به ملكي ديگر  اندازيم

 

 

                 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط مريم |

 

صداي تو بيداري بيشه                 آواز سبز برگ

صداي تو پر وسوه                     مثل شبخوني تگرگ

 

صداي تو آهنگ شكستن               بغض يه دنيا حرف

تصويري از آغاز صريح             قنديل نور و برف

 

هيچكي مثل تو نبود                     هيچكي مثل تو نبود

 

 

  هيچكي مثل تو                         منو باور نكرد

هيچكي با من مثل تو                   توي نقد شب من سفر نكرد

 

هيچكي مثل تو نبود                     ساده مثل بوي پاك اطلسي

يا بلوغ يه صدا                          ميون دغدغه دلواپسي

 

هيچكي مثل تو نبود                     هيچكي مثل تو نبود

 

تو غرورت مثل كوه                    مهربونيت مثل بارون مثل آب

مثل يك جزيره نور(دور)              مثل يك دريا پر از وحشت باد

 

هيچكي مثل تو نرفت                    هيچكي مثل تونموند

شعراي تنهاييمو                         هيچكي مثل تو نخوند

 

همه حرفام مال تو                       همه شعرام مال تو

دنياي من شعرمه                        همه دنيام مال تو  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط مريم |


آخرين مطالب
» بوی سفر
» خداحافظ...
» شعری برای تو
» حضور جاوداني.....
» قاب عکس...
» در خیابانهای سرد شب ...!
» مرگ خویشتن.....
» من و تو....
» طرحي نو در اندازيم....
» هيچكي مثل تو نبود...


Design By : Pichak